مرتضى مطهرى

514

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

معدوم شده از آنجا براى انسان پيدا مىشود كه انسان ملاك « او بودن » را در ماهيت شىء تصور مىكند و مثلا اگر الف موجود بوده بعد معدوم شده و بعد دو مرتبه موجود مىشود خيال مىكند اين الف بودن خودش چيزى است ، وجود بر اين الف عارض شده است ، پس باز هم الف الف است ؛ بعد وجود از اين الف سلب مىشود يعنى الف معدوم مىشود ، بعد همان الف كه اول موجود بود و بعد عدم عارض او شد بار ديگر وجود عارض همان الف مىشود . پس يك « او » يى ما در اينجا داريم ، يك « او » ى واحدى داريم ، يك هويت واحدى داريم كه اين « او » ى ما همان ذات الف است كه وجود پيدا كرده است ، در وقتى هم كه معدوم است باز همان ذات است كه معدوم است و بار سوم هم همان ذات موجود سپس معدوم شده است كه وجود ثانوى گرفته است . ولى اين توهم است . حتى در مورد « معدوم بودن » نيز اين توهم به ذهن انسان مىآيد كه خيال مىكند كه يك ذاتى هست كه اول موجود بوده و معروض وجود واقع شده و بعد همان ذات است كه معروض عدم واقع مىشود ، كه ملاصدرا يك بحث بسيار عالى در اسفار راجع به خود عدم دارد - كه اگر فرصت مىكرديم آن را بحث مىكرديم - كه اينطور نيست كه ذاتى هست كه وجود پيدا كرده است و همان ذات استمرار دارد در حال عدم ، و عدم عارض او شده است و همان استمرار دارد در حال وجود ثانوى ، پس يك چيز است كه موجود بود ، معدوم شد و باز اعاده شد . اما اگر فهميديم كه نه ، يك شىء وجود كه پيدا مىكند هويتش همان وجودش است و الف بودنش انتزاع ذهن است ، پى مىبريم به اينكه اصلا اعاده قابل تصور نيست و محال بودنش امرى است بديهى ، زيرا شىء پيش از وجود شيئيت ندارد ، اصلا چيزى نيست ، بدون وجود و هم محض است ؛ هويتش و او بودنش به همين وجودش است . بعد اگر اين وجود منقطع شد و تمام شد اينكه ذهن مىآيد عدمى را به ذاتى نسبت مىدهد بعد مىگويد اين ذات اول موجود بود حالا همانى كه موجود بوده است معدوم است ، اين اعتبار ذهن است ؛ يعنى اين واقعا يك چيز باقى نيست كه در حال وجود بوده و در حال عدم هم استمرار دارد ولى آن وقت موجود بوده و حالا معدوم است . تمام اينها انتزاعات ذهن است ؛ وجود كه به پايان خود رسيد ديگر هويتى در كار نيست . بنابراين ، اين وجود ثانى غير از وجود اول است و اعاده‌اى صورت نگرفته است .